برای دلارآ...

دریا دلی را دیدم که به جرم عشق در بند پنجه های شیطان بودو از پشت

زندان شب،از میان میله های آهنی انتظاره یک قطره از نور ماه را می کشید،

ماه در آسمان او راه خود را گم کرده بود.اما... سایه های شوم شب روشنی

ماه را با دستان خود پس می زدنند،ماه هر چه خواست یک قطره از نور خود را

به دست  فرشته ها بسپارد تا برای او ببرند نشد..!!!

ماه صدایی می شنید،کسی در گوش او از رهایی زمزمه می کرد، دستانی

رو به آسمان است،فرشته ای راه خود را گم کرده، گوش کن...!!!

صدای فریاد و ناله هایش را به دست باد داده تا برایت بیاورد

چه ناله های تلخی... نگاه کن...!!!

سیاهی دستان خود را از روی بالهای فرشته بر نمی دارد، او هنوز سنگینی

سیاهی را روی با لهایش حس می کند،  نگاه کن...!!!

فرشتگان گو شه ای جمع شده اند،با هم زمزمه می کنند،

 چه می گویند؟؟! آنها او را کشتند

امید و روشنی با فرشته هم قدم نشد،امید رد پای فرشته را ندید و مثل عابری

عبور کرد.سیاهی ها دور گلوی فرشته حلقه زدند، نگاه کن...!!

به چه شکلی درآمده است، سیاهی طناب را به دور گردن فرشته آویخت.

بغضی نشکسته در گلوی فرشته بود و اما...

فرشته ها دوباره زمزمه کردند، آنها او را کشتند.

فرشته در سحرگاه رها شدو قطرات ماه در روح سپید او نقش  بستند.

                                            دوستی که ردپایت را گم کرده بود                     

/ 1 نظر / 9 بازدید
حبیب

من از طرف خودم تسلیت عرض می نمایم. آن گل که به گلستان روید گلچین روزگار امانش نمی دهد.