برای رسیدن به تو ...

در  کنج حسرت خویش نشسته ام و به چشمان آرام تو از پشت

قاب شیشه ای می نگرم

زمان با رقص اشکهای من تر می شود و من این بار انتظار این ثانیه های

زخمی را به دوش می گیرم و از این دریچه ی متروک که پر است از

ها ی و هوی کلاغ ها ، دمی خود را با نگاهی پریشان

در نگاه ابر های رنگ پریده ی آسمان رها میکنم و فریاد می زنم

برای رسیدن به تو چند جاده ی کاغذی مانده، تا با پاهای پینه بسته ام

 آن را خط خطی کنم

برای رسیدن به تو ، چند شب تاریک مانده، تا با اشکهایم ستاره باران کنم

برای رسیدن به تو

.

.

.

این بار کلامم با سکوت معنا می شود

و صدای بالهای سپید تو از انتهای آسمان شنیده می شود.

من چه بیهوده برای رسیدن به آسمان تو، زمین را بهانه می کنم.

/ 21 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معلمی از جنس پائیز

نوشتتون مثل همیشه زیبا بود و غمهایی را در درون خودش داشت که دل را به درد می آورد. ایشالا هیچگاه گرد غم بر دل مهربانتون ننشیند و غصه هاتون را همه از یاد ببرید[قلب][فرشته][پلک]

ستاره های پر فروغ

گل زیبا خوش امدید قابل شمارو نداره !! بازم بیایید . سرافرازم کردید ستاره های پرفروغ

ترانه های سوخته

از اون روزهـاست که هـمه چیـزایـن دنـیا بی اهـمیـته ، فـقط دلـم می خـواد ..... به دیدارم بیا... [گل]

گیلار

فروزان قشنگم این خدائی که می گی کجاست؟...مرسی که اومدی مرسی که به یادم آوردی یکی هست ولی اون یکی.....

salma

منتظرم که به منم سر بزنی تشریف بیار[بغل]

معلمی از جنس پائیز

هیچ ... هیچ نمی آشوبد جانم را تا چو آب و آبگینه های نور زفاف آدینده های رنگ را به تماشا نشینم ... سرشک دیده ام می بارد و نگاهم دیده بان تدویر چه زمانه ای ست غریب که نمی آشوبدم تا بانگ بر آرم آهای ... احساس گمشدة جانم مرا به روشنای راه بخوان که خداوندگار جان و جهانم توئی... ای عشق ... ای عشق شاعر حسن بابائی (لیلوا ) [گل]

معلمی از جنس پائیز

خفته بودیم و شعاع آفتاب بر سراپامان به نرمی میخزید روی کاشی های ایوان دست نور سایه هامان را شتابان میکشید موج رنگین افق پایان نداشت آسمان از عطر روز آکنده بود گرد ما گویی حریر ابرها پرده ای نیلوفری افکنده بود دوستت دارم خموش خسته جان باز هم لغزید بر لبهای من لیک گویی در سکوت نیمروز گم شد از بی حاصلی آوای من ناله کردم : آفتاب ، ای آفتاب بر گل خشکیده ای دیگر متاب تشنه لب بودیم و او ما را فریفت در کویر زندگانی چون سراب در خطوط چهره اش نا گه خزید سایه های حسرت پنهان او چنگ زد خورشید بر گیسوی من آسمان لغزید در چشمان او آه ، کاش آن لحظه پایانی نداشت در غم هم محو و رسوا میشدیم کاش با خورشید می آمیختیم کاش همرنگ افقها می شدیم [گل]

معلمی از جنس پائیز

کویر تشنه ی باران است من تشنه خوبی به من محبت کن! که ابر رحمت اگر در کویر می بارید به جای خار بیابان بنفشه می روئید وبوی پونه ی وحشی به دشت بر می خاست چرا هراس؟ چرا شک؟ بیا که من بی تو درخت خشک کویرم که برگ وبارم نیست امید بارش باران نوبهارم نیست... حميد مصدق [گل]

معلمی از جنس پائیز

سلام دوست عزیزم شبتون بخیر و شادی خوبید؟ ممنونم از اینکه لطف می کنید و بوبلاگم سر میزنید همیشه کامنتهای زیباتون زینت دهنده و رونق بخش وبلاگ این حقیرست بی نهایت از لطفتون ممنونم[لبخند]

معلمی از جنس پائیز

پنج ساعت مانده به تو قدمهایم پنج ساعت و دستهایم که دیگر تو را نمی بینند تاریخ مصرف عمری که عاشقانه گذشت! ببین چگونه آرامم نمی کند این چتر؟ کجا نمی روی؟ چتر را که از تو می خریدم می دانستم همیشه هوایش هوایت را خواهد داشت تنها هوایت هوای مرا نداشت - مرا که همیشه در هوای تو بودم-.[گل]