بالهای پنجره ...

من و باران

هر دو به دیدار تو آمدیم

وقتی رسیدیدم

بالهای پنجره بسته بود

باران به خاطره تو ترانه ی ابرها را با نوای آسمان سر داد

تو به پنجره نزدیک تر می شدی

و لبخندت از آن سوی شیشه ی تار پیدا بود

اما ...

ناگهان دست سرد باد با مشتی سنگ سخت

بالهای پنجره ات را شکست و لبخند تو را زخمی کرد

لحظه ای بعد ...

رد اشکهای من و  باران بر تن پنجره ها شکل یک کبوتر شد

/ 33 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آباندخت

از آن سوی مرز باور و تردید می آیم خسته و بسته می آیم... هم رنگ درخت در هجوم دی می پایم تا بهار می پایم... خاموشم و انتظار سر تا پا تا سبزترین ترانه را فردا در چهچهه بوسه ی تو بسرایم

اشک و لبخند(مریم)

روز بیست و پنجم ماه ذیقعده، همزمان با دحوالارض یعنی گسترش یافتن زمین است. التماس دعا [گل][گل]

میزبان

درود بر شما گفتگو با هم تباری دور از دیار شاعر و داستان نویس از بذل توجه سپاسگذاریم

ماه شب چهارده!

سلام قشنگ بود .چقدر دوستتو دوسداری[لبخند]

زارعی

دیگر سر دریا شدنم نیست،برو! آسودگی خاطر مردابم من!!

آباندخت

سلام فروزان عزیز حالتون چطوره دوست خوبم

آباندخت

از تو سخن از به آرامی از تو سخن از به تو گفتن از تو سخن از به آزادی وقتی سخن از تو می گویم از عاشق از عارفانه می گویم از دوستت دارم از خواهم داشت از فكر عبور در به تنهایی من با گذر از دل تو می كردم من با سفر سیاه چشم تو زیباست خواهم زیست من با به تمنای تو خواهم ماند من با سخن از تو خواهم خواند ما خاطره از شبانه می گیریم ما خاطره از گریختن در یاد از لذت ارمغان در پنهان ما خاطره ایم از به نجواها من دوست دارم از تو بگویم را ای جلوه ی از به آرامی من دوست دارم از تو شنیدن را تو لذت نادر شنیدن باش تو از به شباهت از به زیبایی بر دیده تشنه ام تو دیدن باش

آباندخت

از چشم من طنین تماشا برخاست در چشم او طنین تماشا بنشست موجی ز بیگناهی من پر زد با عمق بی گناهی او پیوست در آفتاب سبز نگاه او تكرار نور بود و گریز رنگ سودای جان و همهمه ی دل بود پرواز دور زورق صد آهنگ آن بیكرانه ظهر زمستان سرشار از حرارت دلخواه با جلوه های عاطفه و در تغییر هر لحظه از درخشش ناگه موجی در آن دیار نمی آِفت آن بیگناهی ساكت را در ماوراهای نهان لیك روییده بود رقص علامت ها تا در من انتظاری را ویران كنند و انتظار دیگر را عریان اینك گریز بی خبر دل را زنگ كدام كوچ دمیده ست ؟ سوی كدام جاده نیاز نور راهم به اشتیاق بریده ست ؟ در نقش بی قرار دو چشم من تنهایی غریب شكسته ست در خلوت بزرگ دو چشم او تصویر اعتماد نشسته ست در تنگه های كوچك و دورش هر لحظه روشنی هایی تكرار می شود در دور دست ها از تابش اشعه ی نمناك گودال بی نهایت هموار می شود تا من نگاه می كنم زان بیكرانه مزرع سبز رنگی بریده می شود تا او نگاه می كند بر روی قلب من ابدیت گویی شنیده می شود