نامه هایت ...

تقصیر تو نبود

نامه هایت را ، نخوانده پاره کردند

حرفهای نگفته ات در هوا پروانه شد و با فوت باد با قاصدکها تا خدا رفت

.

.

.

فقط خدا حرفهای تو را می شنید

/ 26 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اشک و لبخند(مریم)

. . . آنگاه كه كسي در انديشه توست، گفتن آسانتر است، شنيدن آسانتر است، بازي كردن آسانتر است، كار كردن آسانتر است، آنگاه كه كسي در انديشه توست، خنديدن آسانتر است.(شوتز) سلام ... "اشک و لبخند" منتظر حضور سبزت شماست.[گل] . . .

سهیل

همین که خدا گوشش باشه کافیشه

سهیل

همین که خدا گوشش باشه کافیشه

محمد (سلام بر زندگی)

دير گاهي است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است بانگي از دور مرا مي خواند ليك پاهايم در قير شب است رخنه اي نيست دراين تاريكي در و ديوار به هم پيوسته سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته نفس آدم ها سر به سر افسرده است روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا هر نشاطي مرده است دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد مي كنم هر چه تلاش او به من مي خندد نقشهايي كه كشيدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود طرح هايي كه فكندم در شب روز پيدا شد و با پنبه زدود ديرگاهي است كه چون من همه را رنگ خاموشي در طرح لب است جنبشي نيست دراين خاموشي دست ها پاها در قير شب است

محمد (سلام بر زندگی)

شب رسید و باز ستاره میگه تنهایی دوباره رو حریر خلوت تو هیچکسی پا نمیزاره مث سایه رو تن شب پرسه می زنم به هر جا میام اونجا که تو باشی اگه حتی ته دریا خیلی وقته پر کشیدی از حصار غربت من بی کسی و هجرت تو شده انگار قسمت من تویی که واسم عزیزی با غم من آشنایی تویی که از جنس خورشید یا خود ستاره هایی بیا همراه قدیمی دل من تنگه هنوزم تا رسیدن سپیده چشم به راه تو می دوزم

آباندخت

سلام به فروزان عزیزم ای همه گل های از سرما کبود خنده هاتان را که از لبها ربود ؟ مهر، هرگز این چنین غمگین نتافت باغ، هرگز این چنین تنها نبود تاج های نازتان بر سر شکست باد وحشی چنگ زد در سینه تان صبح می خندد خود آرایی کنید اشکهای یخ زده آیینه تان رنگ عطر آویزتان بر باد رفت عطر رنگ آمیزتان نابود شد زندگی در لای رگ هاتان فسرد آتش رخساره هاتان دود شد! روزگاری، شام غمگین خزان خوش تر از صبح بهارم می نمود این زمان – حال شما، حال من است ای همه گل های از سرما کبود ! روزگاری، چشم پوشیدم ز خواب تا بخوانم قصه ی مهتاب را این زمان – دور از ملامت های ماه – چشم می بندم که جویم خواب را روزگاری، یک تبسم، یک نگاه خوش تر از گرمای صد آغوش بود این زمان بر هر که دل بستم دریغ آتش آغوش او خاموش بود روزگاری، هستی ام را می نواخت آفتابِ عشقِ شورانگیزِ من این زمان خاموش و خالی مانده است سینه ی از آرزو لبریز من تاج عشقم عاقبت بر سر شکست خنده ام را اشکِ غم از لب ربود زندگی در لای رگ هایم فسرد ای همه گل های از سرما کبود... !

معلمی از جنس پائیز

به درد بر سر فریاد شد نمُرد ولی کسی که می رود از یاد شد نمُرد ولی سیاه چشم تو را شب به شب به شعر کشید به چشمهای تو معتاد شد نمُرد ولی پرنده شد شاعر آسمان چشمت را بهار از قفس آزاد شد ، نه ، مُرد ولی ! ! ![لبخند] سلام دوست بزرگوارم شبتون بخیر و شادی به جشن تولدم دعوتید افتخار بدید قدم بر چشمم بگذارید این جشن تو وبلاگ معلمی از جنس پائیز برگزار میشه ارادتمندتان: محمد-- سلام بر زندگی[لبخند][لبخند]

معلمی از جنس پائیز

به درد بر سر فریاد شد نمُرد ولی کسی که می رود از یاد شد نمُرد ولی سیاه چشم تو را شب به شب به شعر کشید به چشمهای تو معتاد شد نمُرد ولی پرنده شد شاعر آسمان چشمت را بهار از قفس آزاد شد ، نه ، مُرد ولی ! ! ![لبخند] سلام دوست بزرگوارم شبتون بخیر و شادی به جشن تولدم دعوتید افتخار بدید قدم بر چشمم بگذارید این جشن تو وبلاگ معلمی از جنس پائیز برگزار میشه ارادتمندتان: محمد-- سلام بر زندگی[لبخند][لبخند]

پژمان پورشاهید

سلام راستش من مثل دیگر دوستان نمیتونم زیاد خوب بنویسم و یا شعری بگم ، شاید دلیلش رشتهای باشه که در آن مشغول به فعالیت هستم ، اما این رو میتونم بگم که هر وقت خودم احساس تنهایی میکنم خدا هست که حرفهای دل من رو بشنوه با سپاس

افسانه

سلام خیلی دلم گرفت چون داستانش رو خونده بودم روحش شاد