خانه ی دوست ...

دوستی می گفت تو از بهشت به من می نگری ...

/ 61 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزاد

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست من در تو گشتم گم مرا در خود صدا می زن تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن از من من این برشانه ها بار گران ای دوست نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست انسان که می خواهد دلت با من بگو آری من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست محمدعلی بهمنی

بابک آریان

درود فروزان عزیز لطف میکنی شما نوشته های من انقدرم چنگی به دل نمیزنه بازم ازت ممنونم[گل][لبخند]

محمد(سلام بر زندگی)

مرا از شعرهایم می شناسی مرا از غصه هایم می شناسی اگر یک شب به بالینم بیایی مرا از ناله هایم می شناسی تو را از چشم هایت می شناسم تو را از آن نگاهت می شناسم سخن هرگز نگفتی با من اما تو را از آن صدایت می شناسم فریبا شش بلوکی[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

ناشناسی مشت میکوبد باز کن در ... اوست باز کن در ... اوست دامن از آن سرزمین دور برچیده ناشکیبا دشتها را نور دیده روزها در آتش خورشید رقصیده نیمه شبها چون گلی خاموش در سکوت ساحل مهتاب روییده باز کن در ... اوست آسمانها را به دنبال تو گردیده درره خود خسته و بی تاب یاسمن ها را به بوی عشق بوییده بالهای خسته اش را در تلاشی گرم فروغ [گل]

محمد(سلام بر زندگی)

هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده باز کن در ... اوست باز کن در ... اوست اشک حسرت می نشیند بر نگاه من رنگ ظلمت میدود در رنگ آه من لیک من با خشم میگویم باز هم رویا آنهم اینسان تیره و درهم باید از داروی تلخ خواب عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم می فشارم پلکهای خسته را بر هم فروغ

ح د / ادب و موسیقی

پس از مرگم ز راه دوستداری بکن جانا به قبرستان گذاری مزارم جستجو کن زان میانه بود بر تربت من این نشانه یقین دان این بود قبر من زار که در خاکم ز هجرانت گرفتار به بالینم نشین و نوحه سر کن گل قبرم ز آب دیده تر کن بگو برخیز ای ناشاد رفته رفیقان را همه از یاد رفته روا بنمود که تو در خاک پنهان به بالین تو من با چشم گریان به حق نرگسان پر خمارت که اکنون در فراقت اشکبارم به حق عهد و پیمانی که بستیم به آن ساعت که با هم می نشستیم مگر مهر و وفا بر رود کردی که با یاران جدایی زود کردی بدین حالت بیامرزت خدایت شده عهد و وفای من زیادت بدین زلف پریشانم که بر خیز بدین چاک گریبانم که برخیز نباشد رخصتم در بازگشتن در این عالم دمی با تو نشستن ولی اندر لحد با حالت زار بگویم در جوابت ای وفادار به طفلی عاشق روی تو گشتم اسیر دام گیسوی تو گشتم بسی سختی که در عشق تو دیدم بسی تلخی که در هجران چشیدم بسی شبها به بیداری سحر شد بسی جاری به رخ خون جگر شد به دل می کاشتم تخم وصالت ولی نومید مردم در خیالت بگشته آتش عشق تو خاموش نباشد عهد و پیوندم فراموش شده این قبر جا و منزل م

ح د / ادب و موسیقی

شده این قبر جا و منزل من ولی داغ تو مونده بر دل من نباشد آتش اندر مسکنم راه ولی هجر تو می سوزد دلم را به امید وصالت ای وفادار به خوابم تا شود محشر پدیدار چه روز حشر شد برخیزم از گل کفن در گردنم عشق تو در دل به دستم نامه ای چون جعد مویت دو چشمم ماند اندر جستجویت ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ×××××××××××××××××× من به حال دل گریه می کنم او به حال من خنده می زند[گل]

بهنوش

سلام عزیزم ممنون که بهم سر میزنی هر جای این دنیا هستی موفق باشی راستی با یه متن کوچولو اپم وقت کردی تشریف بیار[ماچ][گل]