بغض ...

من در هجوم سنگپاره های غم در کنجی از دیوار های خالی از نور ،

به سوگ تو نشسته ام و این دستان درد است که هر شب

چشمان سپید مرا با خون خط می زند و مرا به تیغه ی خلوت این

قصه ی تلخ به تکرار می کشد .

دیریست ، صدای پرسه های بغض من در شب های زخم خورده ،

خواب ستارگان سربی را می شکند و برای ابر های کبود مرثیه می خواند

تا شاید ببارد این آسمان گرفته

تا شاید نگاهم در نگاه بارانی آسمان غرق شود .

... و باز دفتر گذر این زمانه ی پوچ ، چشمان بی رنگ اردیبهشت را

به تصویر می کشد و غم دوباره مرا در دستان خود پنهان می کند

و من در نا له های  لال خویش گم می شوم .

/ 40 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رزیتا

درود.کجایی نیستی؟به روزما بی وفا[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

اینگونه که تو را دوست میدارم می دانم که زندگی زیباست و عشق تو اقیانوسیست که من در آن شنا که می کنم هر بار دوباره جان میگیرم از نوع طلایی و این خواب فراموش شده را در بیداری میگذرانم فری ناز آرین فر[لبخند]

نوید

و من در نا له های لال خویش گم می شوم زیبا بود [دست]

معلمی از جنس پائیز

من سایه شکسته دیوار هستی ام . من رود پر خروش هوسهای روشنم . من کوهسار ننگم و ابر شراب عشق یکبار هم نشسته گناهی ز دامنم . من دوزخ فسانه ی پرهیزکاریم . من آن کسم که شعر مرا هر که خواند و دید . نفرین نمود و گفت که کفرست و شعر نیست و آن گاه از برابر این دوزخی رمید . من رانده ام ز گوشه ی شهر خموش نام . تو خوانده ای به کشور رسوایی سیاه . ما هر دو آفریده یک درد زنده ایم ، برگرد و زندگانی خود را مکن تباه[گل]

شاهین

سلام قطعه بسیار زیبائی بود یه سر به ما بزن

بابک آریان

درود چقدر زیبا و غم انگیز مثل زندگی مثل مرگ [گل][لبخند]

درویش بی خویش

من در هجوم سنگپاره های غم در کنجی از دیوار های خالی از نور ، به سوگ تو نشسته ام و این دستان درد است که هر شب چشمان سپید مرا با خون خط می زند و مرا به تیغه ی خلوت این قصه ی تلخ به تکرار می کشد .... [گل]