دلگیر ...

تو آن سوی دیوار چه می کنی ؟

چرا دستم به دستان تو نمی رسد ؟

چرا پنجره با آسمان حرف نمی زند ؟

چرا من باز دلگیر می شوم ؟

خسته ام ، از پنجره های سنگی

 از میان این پنجره ها هیچ گاه صبح روشن نیست .

شب انگشت خود را بر چشمانم می فشارد و ستاره ای از چشمم

فرو می ریزد و من خاموش می شوم

دیگر ماه را نمی بینم

من به خاک افتاده ام

دیگر دستم به آسمان تو نمی رسد

 ببین چگونه در قعر زندگی پوسیده ام .

/ 62 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهرام مژدهی

سلام لطف شما همیشه شامل حال حقیر هست دوست من..ممنون از نظر لطف شماااااااااا

اشک و لبخند(مریم)

يک شبي مجنون نمازش را شکست بي وضو در کوچه ليلا نشست گفت يا رب از چه خارم کرده اي؟ بر صليب عشق دارم کرده اي؟ خسته ام زين عشق،دل خونم نکن ............من که مجنونم تو مجنونم نکن مرد اين بازيچه ديگر نيستم اين تو و ليلاي تو... من نيستم گفت:اي ديوانه، ليلايت منم در رگت پنهان و پيدايت منم سالها با جور ليلي ساختي ؟؟! من کنارت بودم و نشناختي؟؟؟ سلام. "اشک و لبخند" به روز شده ... [ناراحت][گل]

امین

سلام...من چند مدتی نبودم ...معذرت میخوام ...اما حالا آپم و ادامه داستان[قلب]

گرگ زرد

سلام دوست عزیز وبلاگ جالب و زیبایی داری به منم سری بزن. من با مطلب ندونستم2به روزم اگه دوست داشتی بیا و نظر بده . میشه بیشتر در مورد دلارا برام بگی دوست دارم بدونم. با تشکر گرگ زرد

دوست

با سلام و عرض ادب برای آشنایی با یک هنرمند شاعر ،داستانویس،تندیسگر و نقاش دعوت می شوید لطف فرموده و نظر یادتون نره سپاس

معلمی از جنس پائیز

لحظه ها میگذرد و در این تنهایی اندکی بیش نباید خندید خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است!!!!! پشت این خنده سرد وبی روح گریه ای مستتر است تو چرا می گریی؟! تو چرا میخندی...؟!