پروانه ...

پروانه گلها را ندید

او خواب فردا را ندید

او در سکوت پیله اش

رنگ آزادی کشید ...

 

/ 56 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد(سلام بر زندگی)

اه.... سر گذشت من ... منی که شبم را با بی خوابی و روزم را با گرسنگی طی کرده ام ... تفریحم سیاه کردن کاغذ است و سوزاندن شان ، تفریحی مهیج تر ... ابرُی پیوندی و اخمی همیشه در هم چشمانی قرمز از بی خوابی و قامتی خمیده در آینه ی خاک گرفته اسماعیل هاشمی[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

سر گذشت ... منی که دلخوشی رفیق نیم راهم بود و تنهایی تکرار تکرار تکرار تکرارم .... تکرار در بی کرانه صحرای وجودم روزها ، ساله ها ، هفته ها ، ثانیه ها همه تکرار را تکرار می کردند خنده معجزه بود در عمق پریشانی ام و گریه ، نیاز بود برای طی کردنم دل خوشی من سلام بود و مرگ من خدا حافظ .... لبریزم از سلام ها و خداحافظ های که هر کدام یک تار موی سرم را سپید کرد دلم می جُست ، دخترک چشم سبز رویاهایم را در کوچه پس کوچه های انتظار انتظاری که سال هاست کابوس بیداری و آشفتگی خوابم شده اسماعیل هاشمی[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

یاد تو صدای پای تو ... رقص من ، به دور آتش نگاه تو ... عقل خود به دست باد می دهم تمامه نا تمام خود دختری ، به من نگاه می کند ... طناب دار من سلام می کند ... کوچه ، تنگ می شود از عطر تند او ... عشق تو فرار می کند کلاغ نگاه می کند... سکوت ما ... کلاغ را کلافه می کند ... می پرد ، نگاه آشنایی دخترک مرا عذاب می دهد ... می چکد عرق و خیس می شود غرور من دست او ، پاک می کند تمام یاد تو ، و باز ... غرور من به باد می رود ... اسماعیل هاشمی[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

طی کردن کوچه های بی قید و قافیه همراه با سمفونی بی نظیز کلاغان و قار قار دست فروشان دوره گرد... کوچه ی تنگ و خاکستری ... و بوسه های در انتهایی آن عرق می چکد از پیشانیم و تنم می لرزد از سوز پاییزی ... کسی من را در آغوش می کشد و می بوسد .....!!!! از آشنایی تا آغوش او چند دقیقه طی نشد !!! اسماعیل هاشمی[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

سلام فروزان مهربان صبحتون بخیر و شادی ایشالا آغاز هفته زیبایی براتون آرزومندم ممنونم مهربون بابت اینهمه اشعار زیبا و قشنگتون که القاء کننده احساسهای ناب بهاریست فراوان درود بر شما مهربان بزرگوارم[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

وقتی نگاهی تو را مسخ می کند و تمامت را می گیرد جز فکر کاشتن بوسه ای بر لب و به دست آوردن دلی که دلت را تسخیر کرده چیزی در خودت نمی بینی ، حسرت نوازش چهره ای که بر تو لبخند می زند تو را به مرز دیوانگی می کشاند ... وقتی سر انگشتانت حرف می زنند و لب ها غرق در بوسه های مکرراند ... یک آن شک می کنی که شاید این عشق باشد ... شاید ... اسماعیل هاشمی[گل]

فرزانه

آجي قشنگم . مطلبت خيلي قشنگ بود . ايشاا... روح دوستت شاد باشه . دوست مي دارم .[ماچ][ماچ][ماچ]

رزیتا

سلااااام.خوبی آبجی فروزان؟شرمنده دیر اومدم[خجالت] شعرت خیلی قشنگه.ساده و روان و زیبا.[دست] اما من فکر میکنم اگه مصرع آخرتو یه تغییر کوچولو بدی بهتر باشه.چون وزنش بهم خورده.[خرخون] رنگ آزادی کشید ( باید بشه ) رنگی از آزادی کشید. البته اگه همونو دوست داری همونا بذار.[لبخند] حرف من فقط یه نظر بود.[پلک] هرجور به دل خودت میشینه همونکار رو بکن[قلب][گل]

بیتا

سلام خیلی زیبا بود راستی خوشحال میشم اگه با هم تبادل لینک داشته باشیم. موفق باشی