چرا...؟؟؟

قفس را نشانت دادند، چرا ؟؟

تو که طعم پرواز را چشیده بودی

به زنجیرت کشیدند، چرا؟؟

تو که رهاتر از هر نسیمی بودی

تو را در سیاهی ها شکستند، چرا؟؟

تو که با سایه ها بیگانه بودی

تو را در پشت دیوارهای بلند شب آزردند، چرا؟؟

تو که در ماه، نهال سپیدی بودی

در فریاد وحشی رنگها ی سیاه، تو را به تبعید سایه ها بردند، چرا؟؟

تو که با سکوتت ، رنگ سپید در نگاهت تب می کرد و

پروانه ی وجودت تا اوج بی نهایت روشنی پر می کشید

دستهای شیطانی تو را به یغما بردند، چرا؟؟

 و ابرهای سپید وجودت را  پاره، پاره کردند، چرا؟؟

و درآن روز شوم و نحس تو را با دستان شیطان 

اعدام کردند، چرا؟؟؟

     

    هنوز طعم آخرین نگاهت را در نگاه خسته ام حس می کنم

/ 3 نظر / 12 بازدید
توحید خوبانی

سلام. وبلاگ خوبی داری واقعا برام جالب بود. امیدوارم به خواسته هایت برسی... اگه با تبادل لینک موافق به وبم سری بزن.[گل]

توحید خوبانی

سلام. وبلاگ خوبی داری واقعا برام جالب بود. امیدوارم به خواسته هایت برسی... اگه با تبادل لینک موافق به وبم سری بزن. [گل]ا

توحید خوبانی

سلام. وبلاگ خوبی داری واقعا برام جالب بود. امیدوارم به خواسته هایت برسی... اگه با تبادل لینک موافق به وبم سری بزن. [گل]ا