پدر از تو می گفت...

پدر از تو می گفت:

از روزهای تاریکی می گفت که خورشید را دزدیدند و طلوع غمها را

بر بوم دلش با رنگهای سرد طرح زدند

پدر می گفت، تو پر کشیدی اما... من هنوز در قفس تنهایی ام به

 یادت اسیر دستانه زمانه ام

پدر می گفت:

دستی از جنس شقاوت، شلاق سیاهی را بر تن نحیفت حکاکی می کرد

پدر از تو می گفت و حلقه های اشک در چشمانش دریا می شد و

تلاطم می کرد

پدر می گفت:

سیاهی ها، سپیدی ها را زیر پای خود له کردند و از چراغ

قرمز عدالت گذشتند

پدر از تو می گفت:

از تو که، تکه ای از آسمانی... نه... می خواهم حرفم را پس بگیرم

تو خود آسمانی

پدر از تو می گفت،از گل نیلوفری که دستانی از جنس نفرت او را

در مرداب سیاهی فرو بردند

پدر می گفت:

حرارت دستان سبزت را هنوز بر روی شانه های خسته اش حس

می کند و عطر خوش تنت را در فضای غم آلود خانه می بوید

و هنوز به دنباله نگاهت در گوشه، گوشه ی خانه ی دلش  

بیقراری تو را می کندو

هر روز با خیال خاطرات سبز تو جان می گیرد و می ماند...

به راستی درد پدر را چه کسی میداند؟؟؟

    از طرف دوستی غم دیده برای پدری دل شکسته  

/ 4 نظر / 9 بازدید
payar

salam in baraye chandomin bare ke be webet sar mizanam webe kheily toopi dari be manam sar bezan khasti age bazdidet kame tabligh ham midam arzoon nesbat be birrooon hala be sitam bia va nazar bezar lotfan www.dlzone.tk

اسلامی

من اسلامی هم دانشگاهی فروزان هستم با تاسف وتاثر عمیق غم جان گداز از دست دادن دلارا به شما تسلیت عرض می کنم دلارا در قلب همه جا دارد

امیر اکبری

دریغ... ما را هم در غم خود شریک بدانید سال ها عمر بباید پدر پیر فلک را تا دگر، مادر گیتی چو تو فرزند بزاید