دلارآ

من فروزان دوست دلارا دارابی این مطالب را به یاد او می نویسم تا شاید بتوانم اینگونه بغض در گلوی خود را بشکنم و روح او را شاد کنم و برای خانواده اش از خداوند متعال صبر بخواهم . بر در خانه سنگی ات بوسه می زنم دلارای عزیزم

تو آن سوی دیوار چه می کنی ؟

چرا دستم به دستان تو نمی رسد ؟

چرا پنجره با آسمان حرف نمی زند ؟

چرا من باز دلگیر می شوم ؟

خسته ام ، از پنجره های سنگی

 از میان این پنجره ها هیچ گاه صبح روشن نیست .

شب انگشت خود را بر چشمانم می فشارد و ستاره ای از چشمم

فرو می ریزد و من خاموش می شوم

دیگر ماه را نمی بینم

من به خاک افتاده ام

دیگر دستم به آسمان تو نمی رسد

 ببین چگونه در قعر زندگی پوسیده ام .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٢ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

Design By : Night Melody