دلارآ

من فروزان دوست دلارا دارابی این مطالب را به یاد او می نویسم تا شاید بتوانم اینگونه بغض در گلوی خود را بشکنم و روح او را شاد کنم و برای خانواده اش از خداوند متعال صبر بخواهم . بر در خانه سنگی ات بوسه می زنم دلارای عزیزم

وقتی تو رفتی و از خود گذشتی بر پیشانی عشق عرق شرم نشاندی

حتی رنگهای زندگی ات در بوم نقاشی تو با رفتنت قطره، قطره چکیدند

این رنگها بودند که با سر انگشتان تو بر کاغذ سپید دلت معنا پیدا می کردند

این رنگها بودند که با دست و دلت یکی می شدند و بر بوم سپید زندگی تو نقش

می بستند،اما با رفتنت همه ی رنگها بوی باران گرفتند

در کجای این بوم اسمانیت پر گشودی و رفتی؟؟؟ بیا، بیا که رنگهایت همه از تو فریاد

می زنند و تو را می خوانند و تو را می خواهند.

کجایی که ببینی حتی رنگها یت نیز از تو خجل و شرمنده اند، چون سوختن و پر گشودن

تو را دیدند، اما... کسی صدا و نقش بستن بی گناهی انها را ندید                                                  

 

                                                  بیا که رنگهایت فریاد تو را دارند

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٤ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

Design By : Night Melody