دلارآ

من فروزان دوست دلارا دارابی این مطالب را به یاد او می نویسم تا شاید بتوانم اینگونه بغض در گلوی خود را بشکنم و روح او را شاد کنم و برای خانواده اش از خداوند متعال صبر بخواهم . بر در خانه سنگی ات بوسه می زنم دلارای عزیزم

وقتی روزگار با آه سرد زمانه ورق می خورد

سالها چه سخت می گذرند و ماهها چه زود گم می شوند و

هفته ها چه زود می میرند

وقتی هفته ها خبر رسیدن جمعه ی تلخ را نعره می زنند

هر جمعه ای که از راه می رسد فاصله، گرد و غبار دوری تو را

بر تن خسته ام می نشاند.

و من نیز، در آسمان جمعه ی سردم ، رنگ پر رنگ  پر گشودنت را

بر تار و پود ابرهای کهنه ام نقش می زنم

و بغض تلخ رفتنت را بر طبل روزگار، با دستهای خونین می نوازم

می نوازم و می خوانم ، می خوانم و می گریم

و اشکهایم از نام تو ستاره می شوند و تو را در مطلب

پایانی ام دو باره آغاز می کنم.

         اشکهایم را بدرقه ی قدمهای پاکت می کنم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٩ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

Design By : Night Melody