دلارآ

من فروزان دوست دلارا دارابی این مطالب را به یاد او می نویسم تا شاید بتوانم اینگونه بغض در گلوی خود را بشکنم و روح او را شاد کنم و برای خانواده اش از خداوند متعال صبر بخواهم . بر در خانه سنگی ات بوسه می زنم دلارای عزیزم

قفس را نشانت دادند، چرا ؟؟

تو که طعم پرواز را چشیده بودی

به زنجیرت کشیدند، چرا؟؟

تو که رهاتر از هر نسیمی بودی

تو را در سیاهی ها شکستند، چرا؟؟

تو که با سایه ها بیگانه بودی

تو را در پشت دیوارهای بلند شب آزردند، چرا؟؟

تو که در ماه، نهال سپیدی بودی

در فریاد وحشی رنگها ی سیاه، تو را به تبعید سایه ها بردند، چرا؟؟

تو که با سکوتت ، رنگ سپید در نگاهت تب می کرد و

پروانه ی وجودت تا اوج بی نهایت روشنی پر می کشید

دستهای شیطانی تو را به یغما بردند، چرا؟؟

 و ابرهای سپید وجودت را  پاره، پاره کردند، چرا؟؟

و درآن روز شوم و نحس تو را با دستان شیطان 

اعدام کردند، چرا؟؟؟

     

    هنوز طعم آخرین نگاهت را در نگاه خسته ام حس می کنم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٧ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

Design By : Night Melody