دلارآ

من فروزان دوست دلارا دارابی این مطالب را به یاد او می نویسم تا شاید بتوانم اینگونه بغض در گلوی خود را بشکنم و روح او را شاد کنم و برای خانواده اش از خداوند متعال صبر بخواهم . بر در خانه سنگی ات بوسه می زنم دلارای عزیزم

پدر از تو می گفت:

از روزهای تاریکی می گفت که خورشید را دزدیدند و طلوع غمها را

بر بوم دلش با رنگهای سرد طرح زدند

پدر می گفت، تو پر کشیدی اما... من هنوز در قفس تنهایی ام به

 یادت اسیر دستانه زمانه ام

پدر می گفت:

دستی از جنس شقاوت، شلاق سیاهی را بر تن نحیفت حکاکی می کرد

پدر از تو می گفت و حلقه های اشک در چشمانش دریا می شد و

تلاطم می کرد

پدر می گفت:

سیاهی ها، سپیدی ها را زیر پای خود له کردند و از چراغ

قرمز عدالت گذشتند

پدر از تو می گفت:

از تو که، تکه ای از آسمانی... نه... می خواهم حرفم را پس بگیرم

تو خود آسمانی

پدر از تو می گفت،از گل نیلوفری که دستانی از جنس نفرت او را

در مرداب سیاهی فرو بردند

پدر می گفت:

حرارت دستان سبزت را هنوز بر روی شانه های خسته اش حس

می کند و عطر خوش تنت را در فضای غم آلود خانه می بوید

و هنوز به دنباله نگاهت در گوشه، گوشه ی خانه ی دلش  

بیقراری تو را می کندو

هر روز با خیال خاطرات سبز تو جان می گیرد و می ماند...

به راستی درد پدر را چه کسی میداند؟؟؟

    از طرف دوستی غم دیده برای پدری دل شکسته  

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٩ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

Design By : Night Melody