دلارآ

من فروزان دوست دلارا دارابی این مطالب را به یاد او می نویسم تا شاید بتوانم اینگونه بغض در گلوی خود را بشکنم و روح او را شاد کنم و برای خانواده اش از خداوند متعال صبر بخواهم . بر در خانه سنگی ات بوسه می زنم دلارای عزیزم

برای آخرین بار

می گویم مادر ...

اما صدا گم می شود

روبرویم ، قامت کوهی بلند خم می شود

و خورشید در تب باران می سوزد

و قلبهای ریخته بر زمین ، زیر پا له می شوند

حلقه ای دور گلویم می زنند

خدایا دیدار نزدیک می شود

من برای پرواز تا دستانت

یک سبد آسمان می خواهم

می دانم دستانت آسمان می شود

قدمهایم از زمین دور می شود

و نفسهای من تا خدا پر می کشد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٩ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

من و باران

هر دو به دیدار تو آمدیم

وقتی رسیدیدم

بالهای پنجره بسته بود

باران به خاطره تو ترانه ی ابرها را با نوای آسمان سر داد

تو به پنجره نزدیک تر می شدی

و لبخندت از آن سوی شیشه ی تار پیدا بود

اما ...

ناگهان دست سرد باد با مشتی سنگ سخت

بالهای پنجره ات را شکست و لبخند تو را زخمی کرد

لحظه ای بعد ...

رد اشکهای من و  باران بر تن پنجره ها شکل یک کبوتر شد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

Design By : Night Melody