دلارآ

من فروزان دوست دلارا دارابی این مطالب را به یاد او می نویسم تا شاید بتوانم اینگونه بغض در گلوی خود را بشکنم و روح او را شاد کنم و برای خانواده اش از خداوند متعال صبر بخواهم . بر در خانه سنگی ات بوسه می زنم دلارای عزیزم

تو آن سوی دیوار چه می کنی ؟

چرا دستم به دستان تو نمی رسد ؟

چرا پنجره با آسمان حرف نمی زند ؟

چرا من باز دلگیر می شوم ؟

خسته ام ، از پنجره های سنگی

 از میان این پنجره ها هیچ گاه صبح روشن نیست .

شب انگشت خود را بر چشمانم می فشارد و ستاره ای از چشمم

فرو می ریزد و من خاموش می شوم

دیگر ماه را نمی بینم

من به خاک افتاده ام

دیگر دستم به آسمان تو نمی رسد

 ببین چگونه در قعر زندگی پوسیده ام .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٢ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

 رد اشکهای مادر را که بگیری ...

به آینه ی بیداری خواهی رسید که در نبض دستان اوست

آینه با صدای زمان یاد فردا را در سکوت چشمان خیس مادر می بیند

مادر پنجره ی آینه را به اندازه ی تماشای تو می گشاید و زیر لب می خواند

تو فردا از آن سوی آرزوهای سبز می آیی و من در میان

شبنم اشکهایت خیس خواهم شد

تو می گریی ... و من با بوسه ای گرهایت را می شکنم

و لمس یک لبخند را در تو می بافم

دل آرای مادر ، من به انتظار فردا هوای تو را نفس می کشم

                        { به مناسبت 7مهر، تولد دل آرای عزیزم}

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٦ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

Design By : Night Melody