دلارآ

من فروزان دوست دلارا دارابی این مطالب را به یاد او می نویسم تا شاید بتوانم اینگونه بغض در گلوی خود را بشکنم و روح او را شاد کنم و برای خانواده اش از خداوند متعال صبر بخواهم . بر در خانه سنگی ات بوسه می زنم دلارای عزیزم

رو به فردا می کنم ... نه ... نمی توانم  !! نگاهت را کم می آورم

و دوباره شعله ی غمت سر تا پای وجودم را به آتش می کشد

و رخت غمت بر جان خسته ام بیقراری می کند

من از دست این تقدیر شوم گله می کنم و دست به دامان

دعا می شوم و نغمه ی گریه ام را همراه با ساز رفتن تو

کوک می کنم .

... گوش کن !!! چه نوای غمگینی به گوش می رسد

نگاه خسته ام را با نگاه ابری آسمان اندازه می کنم

از کجا تا کجا ...

از من تا تو...

 تو کجا و من کجا ...

من به بلندی پرواز تو نمی رسم

... و دوباره این فاصله ها در گذر زمان تکرار می شوند

دوباره من ... دوباره تو ... دوباره این فاصله ها

اشکهایم لبریز می شوند

بنگر ... !!!

عرش آسمان به لرزه می افتد و قطره های باران در دستان

ابرهای گرفته شکفته می شود و آسمان نیز ،

می بارد و می بارد .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٤ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

رده پایت را در چشم های روشن آینه به تمنای تماشا می کشم

و غرق نگاهت می شوم

ای آینه ... ای آینه ی پر از  بالهای سفید بگذار،

بگذار یک باره دیگر مخمل نگاهش را در نگاه پائیزی ام

به یادگار بهار از دست رفته ام بر گردانم

ای آینه بگذار لبخند زیبای یاس در آغوش گرفته ات را

به شاخه های خشک غریب تنم  بسپارم 

تا جانی تازه بگیرم و لبریزه از عطر باران شوم

ای آینه بگذار به یاد آخرین اشکهای زلال فرشته ات ،

من نیز آلوده ی گریه شوم و در فراق او ، خنجر غمش را

به سینه ام بنشانم و سکوتم را در نی محزون گلویم

به فریاد  کشم

ای آینه بگذار دستم را به دستانش بسپارم

تا او ، غبار راه دور را از شانه های خسته ام پاک کند

تا از این مه ، که در این سوی تنها یی ام در من بیداد می کند به او برسم

ای آینه بگذار کنار آینه ی پاک او ، من نیز به تماشای

دو چشم سپیدش به انتظار رسیدنش آواره ی تصویر تو شوم

و به تکرار  نگاهش بنشینم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٧ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

یاس را شب بو ئید !

یاس پژمرد و شکست...

صبح از راه رسید

بلبلی بر سر یک شاخه ی خشک خواند !

یک یاس دگر دیشب مرد !!!

                                                 دل آرا دارابی

{و این سروده یادگاریست از دل آرای عزیز

که بر سر در خانه ی سنگی اش حک شده}

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٧ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

وقتی روزگار با آه سرد زمانه ورق می خورد

سالها چه سخت می گذرند و ماهها چه زود گم می شوند و

هفته ها چه زود می میرند

وقتی هفته ها خبر رسیدن جمعه ی تلخ را نعره می زنند

هر جمعه ای که از راه می رسد فاصله، گرد و غبار دوری تو را

بر تن خسته ام می نشاند.

و من نیز، در آسمان جمعه ی سردم ، رنگ پر رنگ  پر گشودنت را

بر تار و پود ابرهای کهنه ام نقش می زنم

و بغض تلخ رفتنت را بر طبل روزگار، با دستهای خونین می نوازم

می نوازم و می خوانم ، می خوانم و می گریم

و اشکهایم از نام تو ستاره می شوند و تو را در مطلب

پایانی ام دو باره آغاز می کنم.

         اشکهایم را بدرقه ی قدمهای پاکت می کنم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٩ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

قفس را نشانت دادند، چرا ؟؟

تو که طعم پرواز را چشیده بودی

به زنجیرت کشیدند، چرا؟؟

تو که رهاتر از هر نسیمی بودی

تو را در سیاهی ها شکستند، چرا؟؟

تو که با سایه ها بیگانه بودی

تو را در پشت دیوارهای بلند شب آزردند، چرا؟؟

تو که در ماه، نهال سپیدی بودی

در فریاد وحشی رنگها ی سیاه، تو را به تبعید سایه ها بردند، چرا؟؟

تو که با سکوتت ، رنگ سپید در نگاهت تب می کرد و

پروانه ی وجودت تا اوج بی نهایت روشنی پر می کشید

دستهای شیطانی تو را به یغما بردند، چرا؟؟

 و ابرهای سپید وجودت را  پاره، پاره کردند، چرا؟؟

و درآن روز شوم و نحس تو را با دستان شیطان 

اعدام کردند، چرا؟؟؟

     

    هنوز طعم آخرین نگاهت را در نگاه خسته ام حس می کنم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٧ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

سراغت را از خورشید گرفتم، به یادت آتش گرفت و خاکستر شد

به دنبالت دستم را به فانوس آسمان رساندم، فانوس آسمان

به یادت بی رنگ شد و خود را در بند ابرهای سیاه به زنجیر کشید

به دنبالت ستاره چین شبهای سرد و پر سوز شدم اما...

ستاره ها به یادت سوختند و در دامن بی رنگ ماه پنهان شدند

به دنبالت جاده ای را دیدم

در آن جاده پرندگانی از جنس نور ، آواز رهایی ات را سر می دادند

به فرشته ای رسیدم

گفتم: نشانه ای از او می خواهم

آسمان را نشانم داد

ردپایت را روی ابرهای سپید دیدم

گفتم: تکه نوری از او می خواهم

قطره ای از اشک زلالش را در کف دستهای خسته ام گذاشت

و پر کشید

قطره اشک فرشته را در باغچه ی دل تنگی ام به پای خاطرات تو

پاشیدم ، سبز شد و تو را در کنارم دیدم.

           

                      باورم نمی شود، بدون خداحافظی پر گشودی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

Design By : Night Melody