دلارآ

من فروزان دوست دلارا دارابی این مطالب را به یاد او می نویسم تا شاید بتوانم اینگونه بغض در گلوی خود را بشکنم و روح او را شاد کنم و برای خانواده اش از خداوند متعال صبر بخواهم . بر در خانه سنگی ات بوسه می زنم دلارای عزیزم

هنوز این غم نامه ، قصه ی تلخ رفتنت را در گوش لحظه های خاموش

ضجه می زند و دستان بی رحم زمانه تار و پود رنج را در روح زخمی ام

رج می زند و با درد می بافد

و من دوباره چشمانم از گریه تاول می زند و لبانم از سیلی سکوت

می سوزد و دلم دوباره بودنت را آرزو می کند .

من چه دیر به دنبال قاصدک رفته در خوابهای خاطره ام دویدم

و  چه دیر به تو رسیدم ،

و در کوچه ی نمناک یاس عطر تنت را هرگز نبوئیدم .

ای رفته تا بالهای آسمان

بوی خوشت را امروز ، از غنچه های سپید یاس می جویم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

گل بهاران غنچه گردد ، بشکفد ، پر پر شود

                            غنچه ی زیبای من ، نشکفته شد پر پر چرا ؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

پروانه گلها را ندید

او خواب فردا را ندید

او در سکوت پیله اش

رنگ آزادی کشید ...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

بگذارید این بار من به جای آسمان ، ابرهای گرفته را در آغوش گیرم

و همنفس آنها شوم

تا بر لبان ابرهای تشنه بوسه ای زنم ، تا این بار من برای خواب ابرها ،

باران تعبیر شوم

تا ببارم ...

تا ببارم تمام باغ رضوان را ...

و قدم خاک خانه ی دوست شوم .

بگذارید این بار من به جای آن نقاش پیر ، بر تن ابرهای کاغذی آسمان ،

قفس را بدون پرنده نقاشی کنم  و خود آن پرنده ای باشم با بالهای سرخ ،

که از انتهای شبهای تنهایی پرواز می کند تا به سحر گاه برسد تا خود را

در بالهای سپید دوست رها کند .

بگذارید این بار من به جای تپش قلب گلی باشم که به دستان باغبان

دل شکسته و خسته از طوفان غم ، بر سر خاک دوست پر پر شود .

بگذارید هر جا که هستم به یاد او باشم ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

منم آن لب سنگ ...

که با دستان لرزان ، ابرهای سپید آسمانت را ورق می زنم و

جرعه ، جرعه سکوت مبلول خویش را به رگ های آبی قلم می نوشانم

تا خط به خط غزل پرواز تو را با واژه گان بی صدا در میان بگذارم .

منم آن لب سنگ ...

که روز و شب ، نغمه ی آزادی تو را بر لبان سوخته ام با

فرشتگان لیانی زمزمه می کنم و پیاپی آیه های نور را

توشه ی راهت می کنم و گلهای  پر پر شده ی یاس را

قدم بوس خاک قدوس ابدیت می کنم .

آری...

منم آن لب سنگ ...

که با آه لعین شده ی خویش ، نعش ستاره گان سایه رو را

سنگسار می کنم و آسمان سربی  سینه هایشان را

با رنگ غم ، هاشور می زنم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٥ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

Design By : Night Melody