دلارآ

من فروزان دوست دلارا دارابی این مطالب را به یاد او می نویسم تا شاید بتوانم اینگونه بغض در گلوی خود را بشکنم و روح او را شاد کنم و برای خانواده اش از خداوند متعال صبر بخواهم . بر در خانه سنگی ات بوسه می زنم دلارای عزیزم

حس پررنگ تنهایی امروز مرا رها می کند

از فاصله ها زودتر می دوم

پاهایم سختی جاده را لمس نمی کند

می نشینم به در خانه ی تو

یک سبد پر دارم

یادگاری از تو

یادگار از پر پروازی که ...

خواب آن کبوتر آشفته را بر هم زد

بذر از راه رسیدن هایت

بذر چهر ه ی خندانت

بذر آزادی را...

بر تن باغچه ی آینه ها می کارم

یک به یک پرها را

با بغض می بافم

می شود شکل همان بالی که ، تو در آسمان رها می سازی

لحظه ای دست مرا می گیری

با تو پرواز ، حس نابی داری

لحظه ای می مانم...

هفت بوسه می زنم بر آسمان

و به تو می گویم

تو بیا ...

        تو بیا ...

                   با باران

 

{آسمان را دوست دارم چون به تو منتهی می شود

بهترینم ، تولدت مبارک}

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٦ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

صد جرعه غم نوشیده ام ، از جام تلخ روزگار

من گم شدم از رفتنت ، در زخم های ماندگار

گریه امانم برده و بشکسته قلب شعر من

در خلوتی که عطر تو ، جا مانده باقی یادگار

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٥ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

بعد, من نوبت یک یاس, دیگه ست

روز مرگُ چوبه ی دار دیگه ست

روز کشتن بهاروُ قیل وُ قال صد کلاغ

روز ضجه های مادروُ ، سوختن یک قلب دیگه ست

روز پروانه سوزوندن رو زمین

روی رقص آتشُ ، یه قصه ی تلخ دیگه ست

روز اعدام نفس ، با یه طناب

جرم بی گناهی ام ، حقیقت, محض دیگه ست

روز پر کشیدنم برای من گریه نکن

پر, پرواز, پرنده تا خدا ، رنگ, دیگه ست

 

 «11اردیبهشت

دومین سال یاد بودت را گرامی می داریم »

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٧ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

باران دو چشم تو چه خوش تعبیر است

لبخند بزن ، دقیقه ها دلگیر است

تو آمدی و آمدنت زیبا بود

ای عشق بگو ، که لحظه ی تقدیر است

 

{ از طرف دل آرا و فروزان برای خواهرانمان الهه و شیدای عزیز }

میدانم برای تبریک دیر است اما... لمس بودنتان مبارک

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳۱ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

دیروز آسمان

در دستان زمین جان سپرد

.

.

.

شگفتا!!!

آسمان تا آسمان پر گشود.

{دل آرای عزیز بدون حضورت بهار را چگونه معنا کنم}

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

دم به دم

با نفس هایی که پرپر می شود

تو را فریاد می زنم و تو را می خوانم

آسمان آن سو تر

نفس سرد مرا می شنود

و مرا می خواند

هان ... ای روح بلند آبی

تو میان پنجره ی من با او

با حریر ابرها

دیواری به اندازه ی دلتنگی من ساخته ای

و مرا در قفس سخت زمین

در حصار فردا..

در شب تنهایی...

از یاد سپیدت بردی...

نمی دانم ...

تو می فهمی که می بارم

من غم چشمان خیس بارانی ات را خوب می دانم

ای روح آبی ، ای آسمانم

تو می دانی کز کدامین داغ غم بی تاب و نالانم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

این بار نوبت من است

هان ای پرندگان

پرواز را از روح من آغاز کنید

می خواهم به سوی آسمانی بروم

که شکل دستان اوست .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

من آسمان را در خواب دیدم

آبی نبود

لخته لخته رنگ سرخ در ابرها می دمید

خورشید را دیدم

و دسته ای از کلاغ ها

که بر چشمان خورشید چنگ می زدند

لحظه ای بعد...

آسمان در خون شناور شد

یک سیب سرخ در آسمان

تعبیر خوابم شاید این باشد

که جرعه ای از غروب را به تو نو شاندند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

برای آخرین بار

می گویم مادر ...

اما صدا گم می شود

روبرویم ، قامت کوهی بلند خم می شود

و خورشید در تب باران می سوزد

و قلبهای ریخته بر زمین ، زیر پا له می شوند

حلقه ای دور گلویم می زنند

خدایا دیدار نزدیک می شود

من برای پرواز تا دستانت

یک سبد آسمان می خواهم

می دانم دستانت آسمان می شود

قدمهایم از زمین دور می شود

و نفسهای من تا خدا پر می کشد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٩ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

من و باران

هر دو به دیدار تو آمدیم

وقتی رسیدیدم

بالهای پنجره بسته بود

باران به خاطره تو ترانه ی ابرها را با نوای آسمان سر داد

تو به پنجره نزدیک تر می شدی

و لبخندت از آن سوی شیشه ی تار پیدا بود

اما ...

ناگهان دست سرد باد با مشتی سنگ سخت

بالهای پنجره ات را شکست و لبخند تو را زخمی کرد

لحظه ای بعد ...

رد اشکهای من و  باران بر تن پنجره ها شکل یک کبوتر شد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

تو آن سوی دیوار چه می کنی ؟

چرا دستم به دستان تو نمی رسد ؟

چرا پنجره با آسمان حرف نمی زند ؟

چرا من باز دلگیر می شوم ؟

خسته ام ، از پنجره های سنگی

 از میان این پنجره ها هیچ گاه صبح روشن نیست .

شب انگشت خود را بر چشمانم می فشارد و ستاره ای از چشمم

فرو می ریزد و من خاموش می شوم

دیگر ماه را نمی بینم

من به خاک افتاده ام

دیگر دستم به آسمان تو نمی رسد

 ببین چگونه در قعر زندگی پوسیده ام .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٢ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

 رد اشکهای مادر را که بگیری ...

به آینه ی بیداری خواهی رسید که در نبض دستان اوست

آینه با صدای زمان یاد فردا را در سکوت چشمان خیس مادر می بیند

مادر پنجره ی آینه را به اندازه ی تماشای تو می گشاید و زیر لب می خواند

تو فردا از آن سوی آرزوهای سبز می آیی و من در میان

شبنم اشکهایت خیس خواهم شد

تو می گریی ... و من با بوسه ای گرهایت را می شکنم

و لمس یک لبخند را در تو می بافم

دل آرای مادر ، من به انتظار فردا هوای تو را نفس می کشم

                        { به مناسبت 7مهر، تولد دل آرای عزیزم}

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٦ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

تقصیر تو نبود

نامه هایت را ، نخوانده پاره کردند

حرفهای نگفته ات در هوا پروانه شد و با فوت باد با قاصدکها تا خدا رفت

.

.

.

فقط خدا حرفهای تو را می شنید

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

آن روز باران می بارید

این اشک فرشتگان بود که رد پای قدمهایت را می بوسید

آسمان صدای شکستن قلب آینه ای فرشتگان را در خود نواخت

فرشته ها تکه های شکسته ی قلب خویش را با نور به هم دوختند و در وجود پاک تو نهادند

تو به نبض زمین نزدیک تر می شدی

آنها تو را در آغوش یاس دیدند

این بار فرشتگان خندیدند

اما ... مادر اشکهای تو را لمس میکرد

ای همیشگی ... تو یعنی لمس زندگی

 

 

                     دل نوشته ای از طرف دل آرا و فروزان برای غزاله ی عزیزم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۱ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

دستانم را که خالی از آغوش توست ، می بویم

باز عطر دلتنگی ، در میان دستهای اشک آلود من شناور است

و من خیره به گلدانی ترک خورده

کنار باغچه ی انتظار ، با سبدی از اشکهای رسیده ایستاده ام

این بار دستهایم را در گلدان می کارم

و با خاک خشکیده ی باغچه پنهان میکنم

و گلدان را بر لبه ی زخمی پنجره ، رو به نگاه مهتاب می گذارم

و منتظر می مانم

تا شب روز را رنگ کند و مهتاب با شبنم اشکهایش نوری تازه

به ستارگان ببخشد

بنگر ...

 قطره ای از اشک مهتاب به خاک بی جان گلدان من می چکد

و دستان من سبز می شود و از مرز ابر های آسمان می گذرد

 و مثل پیچکی ، ماه را در آغوش می کشد

آری ...

تو فانوس سپید شب بودی ، اما ...

من کوچه ی آسمانت را گم کرده بودم ، ولی عهد می بندم

 که با یادت همیشه سبز بمانم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٩ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

بی سبب  نیست

که غم

مرا از شاخه ی زخمی تنهایی ام می چیند

و تمام من را با دستان سردش پر پر می کند

و من با هر قطره ی اشکم، باران می شوم

حتی برای باریدن ، چشمهای آسمان را از ابر های کبود می گیرم

تا ببارم...

دل آرای آرام من ...

خسته ام ...

خسته ام از تکرار

خسته ام از دوری...

دلم نمی خواهد با نوازش اشکهایم ، هر شب خواب شوم

پس پناهم بده ، زیر بالهای سپیدت

فقط می خواهم زیر بالهای تو بارانی شوم.

تو آهنگ پرواز را با تکان دادن بالهایت بنواز

من آنقدر بال و پر می زنم تا رقص پرواز را یاد بگیرم

دل آرای آرام من

خسته ام ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۱ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

من ، دل آرا دارابی

دیگر زندانی رنگ ها نیستم

اکنون آزاد آزادم ، در میان رنگ های خدا

هنوز طرح می زنم ، نقش پرواز طرح سختی نیست

بوم نقاشی ام آسمان است و رنگ های من با اشک فرشتگان

رنگین کمان می شود

یادم آید ...

دیروز تن خسته ام را با اشکهای مادر غسل دادند و مرا

در سرنوشت برگهای مرده پیچیدند

و امروز ، روح  مرا را در میان واژه ی پرواز معنا می کنند

یادم آید ...

که با قصه ی  تلخ غروب خوابیدم و سپیده دم با دستان خدا بیدار شدم

من ...

دل آرا ...

دیگر زندانی رنگ ها نیستم ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٥ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

غزاله ی عزیز به تو سلام میکنم از فراز آسمانی زلال

برایم گریه نکن

حالم خوب است

من به صبح فردا رسیده ام ، این بار فرشتگان با زمزمه ی باران

دو بال برفی را با رنگ نور بر تن خسته ام نقاشی کرده اند

و یاس های سپید پرواز را به من آموخته اند.

خواهر خوبم ، برایم گریه نکن

من از پرواز لبریزم و هر روز بالهایم را در نبض آسمانی بی انتها

که به اندازه ی آغوش مادر است رها می کنم.

نگران نباش ، آغوش آسمان امن است ،

این جا کسی به کبوتران سنگ نمی اندازد.

برایم گریه نکن

می دانم وقتی نامه هایم را می خوانی چشمانت با بوسه های

باران تر می شود اما ...

نامه هایم را با دیوان اشکهایت ورق نزن ،  گریه هایت بالهای مرا

نمناک می کند و توان پرواز را از من می گیرد

من بیدار بیدارم ، در کنار تو ، پس مرا با گریه هایت در خواب

قصه ها گم نکن .    برایم گریه نکن

می دانم دل تنگی ... می دانم ...

پنجره را باز کن و مرا در دستان آسمان ببین

من با بالهایم می رقصم و تا نور پرواز می کنم

پس ، خواهر خوبم برایم گریه نکن ، به یاد من باش و

پرواز مرا باور کن.

                  <از طرف فروزان به غزاله ی عزیزم، به یاد روزی که

                   با خواندن نامه های دل آرا در آغوش هم ،

                  دیوان گریه را ورق زدیم>

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٧ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط فروزان حورلو نظرات () |

Design By : Night Melody